تبليغاتX
سیاه سفید خاکستری
کلام آخر
 

 

 

 

 

 

" انسان تنها موجودی است که امتناع می‌کند از این که خودش باشد، هر جانوری به هر آنچه هست راضی و قانع است، اما انسان پیوسته می‌خواهد به افق‌های دیگر پر بکشد، و از تنگنای آنچه هست، بالاتر و فراتر رود."

                                                                                                           (هگل)

 

 

 

 

۱۸ ماه هم برای خودش عمری هست... هر چند بیشتر اوقات کم‌رنگ، غرغرو و بی‌انگیزه بودم، اما همراهی شما دوستان گرامی همیشه مایه دلگرمی من بود.

می‌دونم دوریم از وبلاگ‌نویسی خیلی طول نمی‌کشه (اینترنت پرسرعت و رفیق ناباب رو از یاد نبرید)...  اما تو زندگی لازم هست بعضی وقت‌ها به پشت سرمون  نگاهی بیاندازیم و مسیری رو که از اون عبور می‌کنیم مروری کنیم و اگه احیاناً داریم می‌زنیم تو جاده خاکی مسیرمون رو عوض کنیم.

 اگه عمری بود، در سال جدید که کمتر از 2 ماه به آغاز اون باقی‌ نمونده و پیشاپیش فرا رسیدنش رو به شما خوبان تبریک می‌گم، یک گوشه دیگه از این دنیای بیکران سایبر حرف دل رو آغاز می‌کنم...

 

با آرزوی بهترین لحظات برای شما خوبان که همراه همیشگی من و وبلاگم بودید... بدرود تا آغازی دیگر.

 

 

 

 

 

 

می‌توان کاسه‌ی آن تار شکست

می‌توان نغمه‌ی آن ساز گسست

می‌توان گفت هان، ای طبل گران

پس از این خاموش بمان

به چکاوک اما نتوان گفت مخوان...

                                                                            (همای)

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:13  توسط امیر  | 

گنجشگک اشی‌مشی
 

 

 

 

 

گنجشگک اشی‌مشی

لب بوم ما نشین

بارون می‌یاد خیس می‌شی

برف می‌یاد گوله می‌شی

می‌افتی تو حوض نقاشی

خیس می‌شی، گوله می‌شی، می‌افتی تو حوض نقاشی...

 

 

امروز هر جایی که تو شهر می‌رفتم، اگه چشمم به معدود پرنده‌ و خصوصاً گنجشکی که در شهر مونده می‌افتاد، ناخودآگاه یاد ترانه‌ فرهاد می‌افتادم.

نمی‌دونم... شاید می‌خواست یادآور روح آزادش مثل همون گنجیشگک‌ ترانه‌‌اش باشه... آزاد و رها...

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:45  توسط امیر  | 

دنیای ساده ما آدم‌های پیچیده 2
 

 

 

 

خیلی خلاصه از پست قبل گفتم که...

 بعضی آدم‌ها پس از رسیدن به بن‌بست در مسئله‌ای، به جای قبول اشتباه و عوض کردن استراتژی برای مواجهه با اون مشکل، عدم کسب موفقیت خودشون رو به دوش دیگری می‌اندازند که خوب در کوتاه مدت و در شرایطی موقت این شونه خالی کردن از مسئولیت می‌تونه اون‌ها رو در نظر افکار عمومی رهایی ببخشه اما در درازمدت نه.

و ادامه...

یک مثال بارز این روش رو در سطح کلان‌تر و جایی که موضوعات و چالش‌ها فقط مختص به افراد خاصی نیست و کلیت یک جامعه با اون در ارتباط هست، همین بحث‌های کلان مدیریتی جامعه هست که خوب در اکثر مواقع عدم مشاوره صحیح و استفاده از انسان‌های کاربلد و بهره‌گیری از تجربه‌های موفق سایرین باعث می‌شه علی‌رغم اون تبلیغات و شعارهای مدیران در رأس کار، پس از به بن‌بست رسیدن یا مواجهه با چالشی جدی، شروع به بهانه‌گیری و آسمون ریسمون بافتن که به این دلیل و اون دلیل و ... ما نتونستیم و یا راندمان کار پایین اومده، اما هم خودشون و هم افکار عمومی جامعه می‌دونند که این شونه خالی کردن از بار مسئولیت هست...

خوب بهتر از این بحث‌های کلان جامعه یکم خارج بشیم و به همون مثال‌های ملموس‌تر زندگی‌ خودمون برگردیم.

همیشه می‌گن راه درست و حرفی که صادقانه هست و از روی نیت درسته، نیاز به اما و اگر نداره و برای بودنش احتایجی به بند و تبصره‌ای براش نیست. بواقع همه ما آدم‌ها بر حسب اینکه در چه محیطی رشد کردیم و آموزه‌هایی که به ما یاد داده شده، بهتر از هر کس دیگه‌ای می‌دونیم که راه درست چی هست و راه غلط کدومه؟ اما در این بین، خود ما هستیم که با حق انتخابی که داریم سر دو راهی‌ها انتخاب می‌کنیم و زمانی که برای این انتخاب باید پاسخگو باشیم که چرا نتیجه انتخاب مطلوب نبوده خودمون رو به کوچه‌علی‌چپ می‌زنیم و هزار و یک دلیل می‌آریم که من تقصیری ندارم و.... اما هر کدوم از ما پیش وجدان خودمون خوب می‌دونیم که ایراد کار از کجاست.

واقعیت اینه، دنیایی که خداوند آفریده با تمام عظمت و گوناگونی‌هاش در عین سادگی به کارش ادامه می‌ده و این ما آدم‌ها هستیم که بنا به ذهنیات خودمون و چیزی که در مخیله دنبال می‌کنیم و اعتقاداتی که داریم و برداشت‌های مختلف‌مون از کلیت مفهوم زندگی، روابط، و انتخاب‌هامون، به پیچیدگی‌ دنیا برای خودمون و دیگری دامن می‌زنیم. با قوانینی که تنها روی زمین نوشته شده و نه در آسمان‌ها، با اشاعه عقاید و رسومی که در هر دوره‌ای و برحسب مقتضیات زمان خودش، در جهت نگه داشتن ما در رأس هست جایی که بتونیم کنترل بیشتری داشته باشیم بر روی دیگری، همه این پیچیده کردن‌ها برای همین هست... وگرنه خداوند تمام نبوغ و عظمتش رو در عین ساده بودن قوانین وضع شدش در آسمان‌ها برای بندگان زمینیش قرار داده و خواسته او سهیم بودن در این سادگی‌ست نه پیچیدگی‌هایی که جز تباهی برای انسان و جامعه انسانی نیست.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:57  توسط امیر  | 

دنیای ساده ما آدم‌های پیچیده 1

 

 

 

بعضی وقت‌ها خیلی مستأصل می‌شم و حیرون از این آدم‌ها، و بیش از همه خودم...

پیچیدگی‌های آدم‌ها بعضی وقت‌ها تا سر حد جنون آزار دهنده می‌شه، طوریکه می‌مونی چطور باهاشون " تا " کنی. درک می‌کنم اینطور صحبت کردن و مخصوصاً درک می‌کنم که اینطور نوشتن چقدر مخاطب رو اذیت می‌کنه، اما واقعیت اینه که کلمات با تمام نفوذ و قدرت‌شون همیشه چاره‌ساز دنیای پیچیده ما آدم‌ها نیستند.

نمی‌خوام با کلی‌گویی و حاشیه گفتن شما رو هم اذیت کنم، اما... خیلی وقت‌ها تو زندگی هر کدوم از ما پیش اومده که دوست داریم به خاطر مسئله‌ای که برامون ایجاد شده و خودمون به تنهایی در مواجه با اون نتونستیم راه‌حلی رو پیدا کنیم که ما رو از اون چالش خارج کنه، توقع داریم که دیگران (پدر و مادر، خواهر و برادر، دوست، همکار و..) در اون لحظه در کنار ما باشند و به نوعی به ما کمک کنند و خوب متأسفانه یا خوشبختانه اون افراد در کنار ما حضور نداشتند و درک موقعیت فعلی ما برای اونها میسر نشده و یا نخواستند که به هزار و یک دلیل به ما کمک کنند...

اما عجبم از آدم‌هایی هست که در زندگی با اعتقاد به این که راه درست رو دارند می‌رن و استراتژی که اتخاذ کردند برای زندگی‌شون مناسب هست طی طریق می‌کنند (به درستی یا نادرستی روش‌هاشون کاری نداریم) اما همین آدمی که روزی با این نیت زندگی رو ادامه داده حالا و در جریان تحولات جدید جامعه و عدم باور و درک تغییرات ایجاد شده در جامعه و اطرافیانش در عین حال که همچنان پایبند و معتقد به اصول اولیه خودش که در روزگار حال، شکست خورده، به بهانه‌های واهی یا به نوعی با نقاب‌هایی که به چهره می‌زنند بار مسئولیت اشتباهاتشون رو به دوش دیگران می‌اندازند و بقول معروف توپ تو زمین دیگری می‌اندازند تا شاید از عذاب وجدانی که دارند راحت بشند، اما هم خودشون و هم دیگران خوب این رو می‌دونند که این چاره کار اون‌ها نیست شاید در کوتاه مدت و یا برای یکی دو بار این روش پاسخگو باشه اما در دراز مدت این روش جوابگو نیست.

ادامه دارد...

  

 

 

 

پی‌نوشت: چون تجربه به من ثابت کرده این موضوعات برای خوانندگان وبلاگ خسته کننده‌است سعی می‌کنم موضوع رو تا جایی که بتونم در چند پست خلاصه کنم. خوشحال می شم، نظرات و استراتژی شما در قبال این آدم‌ها و کلاً این رفتارها رو بدونم.

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 3:16  توسط امیر  | 

مردی از جنس آزادگی
 

 

 

 

 

برای تهی کردن یک آئین، راهی ظریف‌تر و تزویرآمیز‌تر از این نیست که گوهر آن را برگیری و آداب آنرا نگه‌داری، قبله را عوض کنی، اما عبادات را از واجبات و مستحبات همانند گذشته به جای آوری، و کم نبوده‌اند کسانی که خدا را در پای انسان فدا کرده‌اند، و به نام «خداپرستی»، یک «انسان‌پرستی تام و تمام» را عرضه کرده‌اند.

                                                                                 (مرتضی مطهری)

 

 

 

 

 

.... امروز که تاسوعای حسینی هست مصادف شده با سالروز درگذشت جهان‌پهلوان غلامرضا تختی. مردی که در زمانه خودش تعبیری روشن و درکی درست از نهضت عاشورا و حماسه سازانش داشت. آوردن نامش و یاد کردن از حضورش تکراری هست برای خود، تا اینچنین الگوهای ملموسی رو نه از لابه لای روایت بلکه از از نقل قول همین مردم این زمانه تکرار کنم. تکرار کنم همه اون بزرگ‌اندیشی‌ها و منش انسانی رو... یادش گرامی.

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 3:45  توسط امیر  | 

اندر احوالات يوميه
 

 

 

 

هوا كه اين روزها بس ناجوانمردانه سرد هست، و حرص‌مان زمانی بیشتر می‌شود که همه جا برف و بارانی می‌آید و ما در کف قطره باران و یا برفی چشم به آسمان خاکستری شهر می‌دوزیم و زیر لب ترانه‌‌ای زمزمه می‌کنیم... (البت همین الان از آن بالا ندایی آمد که چشت رو بگیرد، همین چند روز قبلی برایتان مقدار متنابهی برف و باران گسیل داشتیم... و ماجرا ادامه دارد از آن‌ها اصرار و از ما انکار).

 

اوضاع غزه همچون روزهای گذشته زجرآور است و سناریو‌ی همیشگی عراق در این روزهای عاشورایی مزید بر علت شده و خوب بساطی شده برای همه آنانی که با ابزارهای رسانه‌ای خود در این بازار مکاره‌ای که گرد آورده‌اند آب به آسیاب خود می‌ریزند... افسوس که از خرد کاری بر نمی‌آید.

 

اوضاع اقتصادی مملکت هم که از اوضاع هوای سرد، خیلی خیلی ناجوانمردانه‌تر است (حداقل هوا از روی غریزه این می‌کند اما امان از این اقتصاد مملکت که از روی ... آن می‌کند). به لطف عذب‌اقلی بودن (ذکر این نکته تکراری است اما اندازه گوش‌هایم خوب هست... پس لطفاً اصرار نکنید) و از آنجایی که "درویش را هر جا خوش آید آنجا سرای اوست" همچنان در منزل پدری سکنی گزیده‌ایم و به تعبیری کنگر خورده و لنگری به قد و قواره کشتی تایتانیک انداخته‌ایم (بی‌نوا پدر و مادر گرامی)، و پیرو قوانین نانوشته و فرزند سالارانه و بر حسب عرف جامعه از کلیه امور منزل‌داری معاف هستم، لذا از چند و چون قیمت کالاهای مورد نیاز روزانه اگر بر حسب لزوم و موقعیت‌های فیس تو فیس و برخورد نزدیک از نوع سوم نداشته‌ باشم، کاملاً بی‌اطلاع هستم، فقط هر از چندگاهی که اتفاقی قیمت فلان کالا به گوشم می‌رسد چشم‌هایم از چراغ‌های فولوکس‌های قورباغه‌ای هم بیشتر می‌زند بیرون. نمونه‌اش همین پریشبی هنگام صرف شام بود که صحبت قیمت گوجه‌فرنگی شد که خیلی عادی رقم 3000 تومان به گوشم خورد، در حافظه‌ام (البت اگر چیزی به این اسم در کله‌ام باشد) سرچی کردم که همین چند وقت پیش نبود که سر قیمت 1500 تومانی گوجه‌فرنگی نزدیک بود انقلاب دیگری از نوع مخملی انجام شود و حالا چه راحت صحبت از 3000 تومان برای همان گوجه‌فرنگی انقلاب برانداز می‌شود.

... بواقع فکر می‌کنم این هم نمونه مشتی از خروار هست که برای ملت ایران و در حافظه تاریخی‌مان ثبت می‌شود که چه زود فراموش می‌کنیم همه‌چی را و این گم شدن در روزمرگی‌ها بدجوری گریبان‌مان را گرفته.

هنوز هم احساس خفگی نمی‌کنید...!!؟

 

اوضاع شهر هم با این تبلیغات و ولخرجی‌های فراوان برای تزریق روحیه سوگواری ایام محرم بدجوری تو ذوق می‌زند. طوری که امسال به پیشواز محرم رفتند خبر از برنامه‌های مفصلی برای این ایام داشت که به گوش‌تان می‌خورد. دریغ از ذره‌ای درک نهضت عاشورا.

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: حرف بسیار است، اما کوتاه سخن اینکه باید گذراند این روزمر‌گی‌ها را، و چه بهتر برای هدفی غائی تا سرانجام خوشی داشته باشد هم برای خود و هم برای دیگران.

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 4:23  توسط امیر  | 

زنی ایستاده بر آستانه فصلی سرد
 

 

 

 

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی...

                                              (فروغ فرخزاد) 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: خواستم یادی از حضور انسانی‌ کنم که با شعرش، بودن انسان رو معنایی دوباره بخشید. سالروز حضورش گرامی.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:30  توسط امیر  | 

روزگاری آشفته برای انسان‌هایی آشفته‌تر
 

 

 

 

خوب مثل اینکه قسم خورده بودم که حتماً 15 روز بشه و بعد شروع کنم به نوشتن، که ظاهراً قسم نخورده‌ام درست از آب در اومدش. چند روزی هست که نمایشگاه  برگزار شده و این پروژه هم پروندش بسته شد، البته کاملاً نه اما اون بخشی که مربوط به کار من بود تموم شده و حالا روز از نو روزی از نو...

در مورد نمایشگاه هم همینقدر بگم که کار باید یا بهتره بگم به زعم من می‌تونست حرفه‌ای‌تر برگزار بشه اما در مجموع خیلی نباید با این همه رابطه و ضابطه تعریف نشده که مختص کشوری مثل ایران هست سخت گرفت، اما در مجموع برای من خیلی خوب بود چون چند تا دوست خوب که انسان‌هایی با منش و طرز تفکر مثبت بودند در این کار باهاشون آشنا شدم که مهمترین و مثبت‌ترین نکته در این پروژه برای من بود.

 اعتقاد من این هست که سرمایه هر انسانی خصوصاً در زمانه حالا دوستان و اطرافیانش هستند، افرادی که در زمانی که لازم داری‌‌شون حضور اونها رو در کنار خودت ببینی... (البته می‌دونم اون دسته از دوستانی که در خارج از محیط مجازی با هم در ارتباط هستیم از من خرده می‌گیرند که پای عمل خودت حسابی می‌لنگه پس شعار نده، و صد البته حق با اونهاست اما من تلاشم رو می‌کنم تا حداقل بتونم گوشه‌ای از گفته‌های خودم رو اجرایی کنم).

از این موضوعات که بگذریم، باید اعتراف کنم که نوشتن در وبلاگ برای من کاملاً اعتیاد آور بوده، البته منظورم همیشه نوشتن نیست اما این حس که خیلی از مواقع و خصوصاً زمان دلتنگ شدن وجودش می‌تونه کمک شایانی باشه برای بروز اونچه که شاید امکان اون‌رو نداشته باشی که در محیط زندگی بروز بدهی و نوشتن در وبلاگ کاملاً این حس رو می تونه ارضاء کنه، حداقل برای من اینطوری هست و خوب این روزهای آخر پائیزی وشروع زمستان حسابی می‌تونست کمک حال این دل من باشه که ... نشد که بنویسم... به هزار و یک دلیل نانوشته و چقدر سخته که آدم حتی نتونه بعضی از دلتنگی‌هاش رو هم در این گوشه تنهائیش بیان کنه.

دلم تنگ شده بود واسه نوشتن. دروغ چرا اول واسه اینکه دل خودم آروم بگیره و با نوشتن سبک‌ترش کنم و بعد هم اینکه دوباره بیام اینجا و شاهد حضور صمیمی ‌شما در کنار خودم باشم.

این چند وقته که که حضورم در اینجا کمرنگ بود، روزگار هم کم مایه نگذاشته و حسابی دل تنگ ما رو تنگ‌تر کرده، نمی‌خوام روزنامه وقایع‌الاتفاقیه رو ورق بزنم و از نگفته‌های این چند روز بگم اما اوضاعی که در فلسطین و خصوصاً درغزه داره اتفاق می‌افته واقعاً متأثرکننده هست، این از روزگار دنیای بیرونمون، اینم از روزگار خودمون که مثل بختک افتادیم به جون هم و با هر ترفندی که شده نمی‌خوایم یک آب خوش از گلوی همدیگه بره پائین. زندگی‌هامون داره از هم می‌پاشه (به لحاظ فرم هنوز ماهیت داره اما در باطن خیلی وقته از دست رفته)، نمودار اخلاقی اجتماع ایرانی هم روز به روز به سمتی می‌ره که نوک پیکان به سمت صفر در حال شیرجه زدن هست. بعضی وقت‌ها از اینکه درک این موضوع‌ها چقدر می‌تونه برای ما سخت باشه واقعاً کلافم می‌کنه، کلافم می‌کنه از اینکه چطور می‌تونیم اینطور راحت و بی‌تفاوت از کنار همه چی بگذریم و با خودخواهی حق دیگری رو پایمال کنیم و حقوق دیگران رو با بی‌عدالتی ندیده بگیریم...

نمی‌دونم... واقعا نمی‌دونم... زمانی می‌رسه که ذهنم کاملاً هنک می‌کنه و از فکر کردن باز می‌ایسته و فکر می‌کنم الان دقیقاً دارم دچار همون یأس فلسفی معروف می‌شم.

...

ساعت حدود 3 بامداد هست که دارم می نویسم، ویندوز کامپیوتر رو عوض کردم و دستی به سر و گوشش کشیدم تا با انرژی تازه که به خودم و سیستم تزریق کردم بتونم حرفی با انرژی مثبت بزنم اما پای عمل و نوشتن که می‌رسی این می‌شه.

نامجو داره زمزه می‌کنه و منم باهاش همراه می‌شم...

 

کلی گویی آفت شعر است

حرف مفت، آفت ذهن

ذهن الکن ستاره بشمارد

ذهن یاغی ستاره می‌چیند...

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 3:16  توسط امیر  | 

دل تنگ ما و...
 

 

 

 

یک ساعتی می‌شه که وارد 25 روز آذر ماه شدیم و تیک تیک ثانیه‌ها با هر قدمی که به جلو بر می‌دارند تلنگری می‌زنند که پاییز هم داره تموم می‌شه و زمستون در راه هست و... عمریه که سلانه سلانه داره به آخر می‌رسه.

دل تو گرفته می‌دونم، مثل دل خیلی از ما، مثل دل خیلی از شماها...

واسه... کی؟ واسه... چی؟

 اینم از اون سؤال‌هاست که حسابی کفرم رو در می‌یاره. نمی‌دونم آخه مگه دل تنگیم بونه می‌خواد، واسه این یکی هم باید توضیح بدی.

باشه ما که از صبح تا شب به این روزگار توضیح می‌دیم واسه دل‌تنگ شدنمون هم توضیح می دیم... هر چی شما بگی... رئیس شمایی؟!!

دلم گرفته، چون دل تو گرفته، چون دل خیلی‌‌های دیگه مثل من و تو گرفته...

 دلم گرفته آخه می‌دونی تو این شب‌های سرد زمستونی دیدن آدم‌هایی که از زور نداری و بی‌سرپناهی مجبورند شب تا صبح گوشه خیابون کز کنند و تنهایی و ناامیدی‌شون رو فقط با خودشون تقسیم کنند، بدجوری ته دلم رو می‌لرزونه.

 دلم گرفته چون دوست ندارم دل‌تنگی‌هات رو تو روزهایی که از حالا با فکر نبودن بابا برات پیش اومده ببینم.

 دلم گرفته چون نمی‌خوام روزهایی رو ببینم که داری به عکس‌های مامان نگاه می‌کنی و از زور بغضی که تو گلو مونده و نمی‌خوای بترکه و توجه بقیه رو جلب کنه، هی به خودت نهیب می‌زنی که چرا انقدر خودخواه بود که نگذاشت طعم با هم بودن رو بچشیم، آخه دنبال کدوم هوس بودی که ما رو تنها گذاشتی.

دلم گرفته از آدم‌هایی که خیلی شیک، زیبا و باکلاس هستند اما همه قشنگی‌شون در نقابی هست که به چهره می‌زنند. حتی وقتی آرایش نمی‌کنند، اون معصومیت آدم‌های معمولی رو هم ندارند، انگاری که با اون آرایش‌ها غیر از صورت، سیرت‌شون رو هم تغییر می‌دن.

دلم گرفته چون شنیدن صدای اشک‌های تو که سعی می‌کنی جلوی خودت رو بگیری برام دردآوره... دردآوره که همیشه ژست آدم‌های روشنفکر رو می‌گیرم و از دیگران بونه که وقتی بهت احتیاج دارم نیستی و تو همش به فکر خودتی و... و حالا خودم بدتر ازهمه شدم، حتی به روی خودم نیاوردم که لرزش صدات و ناامیدی و یأسی که تو حرف‌هات هست رو نشنیدم... نشنیدم که اینها کلمه‌های آدمی شکست‌خورده هست که به امید کمک اومده ولی از روی خودخواهی یا شایدم ترس اینکه خودم رو درگیر موضوعی کنم که دردسر ساز می‌شه همه اون حرف‌ها رو فراموش کردم.

دلم گرفته، چون دل تو هم گرفته، واسه تموم اون بی‌مهری‌هایی که در حقت کردن و تو رو از عشقی که داشتی جدا کردن و چه چیزی زجرآورتر ازهجران و دوری از یار...

دلم گرفته واسه تو که حالا بعد از یک عمر زندگی مشترک وقتی به دست‌های پینه بستت نگاه می‌کنی چیزی جز همه نیست‌های دنیا تو دستات نیست، حتی ساعتی رو مچ دستت نداری تا باهاش زمان گذشته عمرت رو نشونه‌گذاری کنی... دوست داشتم دستات رو بگذارم روی چشمام وهای‌های گریه کنم برای تو، برای خودم، برای همه دلتنگی‌هامون... اما شرمم اومد.

دلم گرفته واسه تویی که نمی‌دونم واسه از دست ندادن چی داری انقدر خودت رو هلاک این روزگار می‌کنی، که چی رو ثابت کنی... بگی می‌تونی... می‌تونی مثل همه اونهایی باشی که خوب سر مردم رو کلاه می‌گذارند و یه آبم روش، فردام راست راست تو خیابون با ژست آدم حسابی‌ها راه می‌رند که ما از بقیه شما لایق‌تریم پس ما باید اون بالا باشیم و شما همون پائین تو بدبختی که ما براتون درست می‌کنیم بمونین و درجا بزنین... چی شد، تو که حرف دل می‌زدی و چهارچوب‌های زندگیت اینطوری نبود، شبیه این آدم‌های خاکی نبود، چه زود مجبور شدی همرنگ بقیه آدم‌های این روزگار بشی.

دلم گرفت همون موقع که تو چشمام نگاه کردی و گفتی حالا فهمیدی جایگاه طرف کجاست؟ روت نشد بگی اما فهمیدم که باید دهنم رو ببندم و چیزی نگم، چون اون پول داره و من ندارم. چون اون می‌تونه با بقیه هر جور که دوست داره برخورد کنه اما من حق اعتراضم ندارم، من فقط حقه اینو دارم که بخودم بگم، یعنی تو اینطوری ازم خواستی صبر کن و منعطف باش... جلوی کی، آدم‌هایی که...

دلم گرفت، بازم بگم از چی؟ از کی؟

...

تو، تو تنهایی خودت بمون، منم تو تنهایی خودم چشم انتظار اومدنت می‌مونم... در سکوت و بی‌هیچ اعتراضی، چون می‌دونم، نه بهترِ بگم چون حس می‌کنم جنس تنهائیت رو...

...

..

.

بخون که سوز صدا و زخمه سازت بدجوری اشک‌هایی رو مدت‌هاست از زور خجالتی بودن کسی رو گونه‌هام ندیده بود، امشب بی‌پروا و فارق‌البال جاری کردی.

 

 

هَه ژارِه ی شاوان کاری پیم کِه ردَن ئا زی زِم

ئاجِز لَه دِل بیم راضی وَ مِه ردِن هِی ها وار...

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:21  توسط امیر  | 

برای روزهایی که پر شتاب می‌گذرند و...
 

 

 

 

 

سلام خوبین... ممنون که می‌یاین اینجا و حالی از من بی‌معرفت می‌پرسید و یادی از این کمترین می‌کنید. از حضور همه دوستان و اظهار لطفشون ممنون هستم. بی‌نهایت... ایشاءا...  موقع عروسی‌تون جبران کنیم. (از اونجایی که تریپ ازدواج ور افتاده و همه مجردی بیشتر حال می‌کنند و ما رو هم رنج حضور و جبران در مراسم نمی‌دن همچین دعایی کردم، حالا از من گفتن، عاقل باشین، زرتی همین فردا نرید از لج منم که شده مزدوج بشین...!!!).

روزگار ما هم همچنان می‌گذره و درگیری و کار بر روی پروژه برگزاری نمایشگاه همچنان ادامه داره، فقط استرس برگزاری و فشار کار بیشتر از قبل شده و البته هماهنگی و نظم تیم‌ورک‌های مختلف هم با کار خوب مدیریت پروژه بهتر از قبل شده. نظم کاری کمک بیشتری کرده برای داشتن زمان بیشتر برای استراحت و پرت کمتر انرژی و زمان، که این موضوع در روزهای پایانی و زمان برگزاری نمایشگاه خیلی می‌تونه کمک کنه برای نتیجه‌گیری بهتر و راندمان بالاتر گروه...

بگذریم...

اوضاعی که گفتم فکر کنم انقدر موجه باشه که بی‌خبری من رو از عالم بالا و پائین توجیه ‌کنه، اما بعضی از رخ‌دادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی با این همه توهم کاری من همچنان در پس زمینه ذهن باقی می‌مونه و همیشه تلنگری بهت می‌زنه، حتی در حد یک اشاره تا از قلم نندازیشون.

تو اوضاع بین‌المللی بعد از اتفاقاتی که در هند افتاد و بسی جای تأسف داشت اونم در این روزگار، اوضاع منزجر کننده‌ای که رژیم صهیونیستی بوجود آورده و استفاده از اهرم‌های غیر مرسوم برای فشار بر مردمی که مثل گوشت قربونی این وسط گیر کردند خیلی زجرآور هست. سیاست  وطنی رو هم همچنان بی‌خیال باشیم بهتر هست. اما تو این خفقان نهادهای امنیتی در روز 16 آذر و در روزهای منتهی به اون، و اگه نیمه خالی قضیه رو بی‌خیال بشیم و فقط قست پر لیوان رو در نظر بگیریم پویا بودن حرکت‌های بظاهر کمرنگ اما تأثیرگذار نهضت دانشجویی روزنه امیدی برای همه ماست تا دل‌خوش همین فریادهای شکسته در گلو باشیم برای رهایی از خفقان و جهل روزمرگی‌ که گریبان ما رو گرفته... زنده باد آزادی...

اما بعضی وقت‌ها یک پدیده فرهنگی مثل کار خوب آقای کیانیان امیدوارم می‌کنه. نمایشگاه عکس آقای کیانیان خیلی سر و صدا به پا کرد، حضور خاتمی و همچنین تنی چند از بزرگان هنر و ادب  مملکت در این نمایشگاه و کیفیت بالای گالری عکس ایشون از لحاظ فنی و همچنین فروش خوب کارهاشون، فاکتورهایی بود که کمک شایانی کرد برای کسب موفقیت دیگه‌ای برای رضای کیانیان عزیز، امیدوارم این هنرمند ارزشمند کشورمون همچنان الگوی مناسبی برای همه ما و اهالی هنر برای پویندگی و حضور مؤثر در زندگی باشه.

تا از بخش ادبی خارج نشدیم یادی هم از سالروز تولد شاملوی گرام کنم که همیشه خودش و شعرش جایگاه ویژه‌ای نزد من و مطمئناً همه آحاد ملت ایران داشته، دوست داشتم به مناسبت بزرگداشتش بیشتر بنویسم که خوب مجالی نبود انشاا... زمانی دگر. یادش گرامی.

و اما اوضاع فوتبال هم خوب پیش می‌ره، فعلاً آبی‌های پایتخت خر مراد رو سوارند و چهارنعل دارن پیش می‌رند و اما اوضاع پرسپولیس هم با رفتن قطبی (که من هنوز در شوک از دست دادنش و رفتنش هستم و در فرصت مناسب راجع‌بهش می‌نویسم) با حضور پیروانی بدک نیست. این نیمکت‌نشینی پژمان نوری اگه ادامه داشت بد بامبولی می‌شد که با بازی خوب و درگیرانه امروزش فکر کنم ختم به خیر شده، (اگه بازیکن زحمت‌کش و با ارزشی مثل نوری پشت دیوار سلیقه پیروانی می‌موند بازم نشون دهنده برتری حماقت بر تعقل در جماعت فوتبالی بود)، در هر صورت با برد امروز مقابل پاس همدان، بدون گل خورده (بعد از مدت‌ها) زمان خوبی هست تا پرسپولیس برای شناختن خودش و باور توانایی‌هاش به یک همدلی تیمی دست پیدا کنه برای فتح جامی که با حضور این همه ستاره و بازیکن بزرگ خیلی شایسته اون هست.

خوب دیگه روزنوشت‌هام رو که رو هم تلنبار شده بود در قالب دوهفته‌نوشت  منتشر کردم، وگرنه تو این عصر ارتباطات ماهنامه منتشر کردن خیلی چیپ بود. آستین‌ها رو زدم بالا و پستی از خودم در وکردم تا بیشتر واسه خودم که از زندگی عقبم مروری کنم نه شما که ماشاا... جزء ملت همیشه آنلاین هستین. سعی می‌کنم با اوضاع جدید تایم بیشتری بگذارم.

اوقات خوشی داشته باشین و این حس خوب رو هم  به همدیگه هدیه کنید.

راستی امروز موقع رفتن به سمت محل کار داشتم باغ ملک‌آباد رو نگاه می‌کردم، انگاری که پاییز امسال اصلاً نیومده بود چون که زمستون خیلی وقته شروع شده... کجا رفتی پاییزِ پاییز... کجا رفتی...؟!!

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: کمتر از یک ساعت دیگه بازی رئال‌مادرید و بارسلونا شروع می‌شه. اگه هر فوتبالی دیگه‌ای بود بی‌خیال بودم اما ال‌کلاسیکو یه چیز دیگست، اگه خواب موندم نگین بی‌مسئولیتی از حالا گفته باشم.

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:9  توسط امیر  |